فريد الدين العطار النيسابوري

123

منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )

ره زنش بودى بسى همره بباش * چند ازين بىآگهى آگه بباش . » چون در آمد دخترِ ترسا ز خواب * نور مىداد از دلش چون آفتاب در دلش دردى پديد آمد عجب * بى قرارش كرد آن درد از طلب آتشى در جانِ سر مستش فتاد * دست در دل زد ، دل از دستش فتاد مىندانست او كه جانِ بىقرار * در درونِ او چه تخم آورد بار كار افتاد و نبودش همدمى * ديد خود را در عجايب عالَمى عالمى كانجا نشان را راه نيست * گنگ بايد شد زفان را راه نيست در زمان آن جملگى ناز و طرب * همچو باران زو فرو ريخت اى عجب نعره زد جامه دران بيرون دويد * خاك بر سر در ميانِ خون دويد با دلِ پر درد و شخصِ ناتوان * از پىِ شيخ و مريدان شد دوان همچو ابر غرقه در خوى مىدويد * پاى داد از دست بر پى مىدويد مىندانست او كه در صحرا و دشت * از كدامين سوى مىبايد گذشت عاجز و سر گشته مىناليد خوش * روىِ خود در خاك مىماليد خوش راز مىگفت اى خداىِ كار ساز * عورتىام مانده از هر كار باز مردِ راهِ چون تويى را ره زدم * تو مزن بر من كه بىآگه زدم